|
پنجشنبه 03 شهریور 1390 :: 02:04 :: نويسنده : shanel
دارم ديونه ميشم از دست اين لوكس بلاگ چند وقتي قطعه حالا هم كه درست شده نصف مطالب رفته پارسال هم اين جوري شد اما فقط نظرا رفت از دست اينا واسه چي اين جوريه؟
شايد من از اينجا اسباب كشي كردم ديوانه كنندس اگه تا هفته ديگه درست نشه من كه ميرم آدرس جديد رو هم به همتون ميدم
پنجشنبه 03 شهریور 1390 :: 01:45 :: نويسنده : shanel
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... جمله روز : جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ... ادامه مطلب ...
شنبه 25 تیر 1390 :: 00:45 :: نويسنده : shanel
سلام بچه ها به نظر شما خوشبختي چيه؟ با اين مسئله كنار بيام آخه چند وقتيه دارم در موردش فكر ميكنم واسم مهمه ميخوام بدونم پس اگه ميشه كمكم كنيد
پنجشنبه 23 تیر 1390 :: 01:47 :: نويسنده : shanel
من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
(واقعا حال کردم)
..
پنجشنبه 23 تیر 1390 :: 00:47 :: نويسنده : shanel
سلام به همه دوستان من رکورد سرعتو دارم میشکنم به خاطر اینکه این قدر زود به زود اپ میکنم دلم واسه همتون تنگ شده بود چه کنم که کنکور داشتم. اه اه اه اه... حالم از هر چی کنکور به هم میخوره (ولی خودمونیم استرس باحالی داره حالا که ازمون دادی باید منتظر نتایج باشی وای که خیلی خوبه) سعی خودمو میکنم که زود به زود اپ کنم(گفتم سعی خودمو میکنم) خداییش دلم واسه همه تنگه انشاالله که رمضون امسال هم شب زنده داری شروع میشه امیدوارم...
یکشنبه 29 اسفند 1389 :: 22:06 :: نويسنده : shanel
سلام دوستان بالاخره اپ ميكنم چه مي كنيد با خونه تكوني من كه بابام دراومد. به نظرتون امسال چه جوري بود به من كه خيلي بد گذشت اما نه بد بد چند روز اخر اسفند اتفاقاي خوبي افتاد راستي شماها چهارشنبه سوري رفتين؟ من كه رفتم حال كردم سال جديد رو براتون سال خوبي ارزو مي كنم انشا الله هيچ غم و غصه اي سراغتون نياد. الهي امين
سهشنبه 03 اسفند 1389 :: 20:17 :: نويسنده : shanel
سایت بزرگ پی سی آنلاین قصد دارد به مناسبت فرا رسیدن سال جدید ، مسابقات عکاسی با چهار موضوع برگزار نماید.
تمامی علاقه مندان می توانند عکس ها و تصاویر خود را تا 14 فروردین 1390 به آدرس الکترونیکی Morteza@Pconline.Ir ارسال نمایند.
عزیزان توجه داشته باشند در ایمیل ارسالی حتما موضوع عکس را مشخص نمایند و نام مناسب برای عکس های خود انتخاب کنند.
سه ربع سکه بهار آزادی در انتظار سه برنده می باشد
برنده اول : بر اساس بیشترین نظر داده شده در باره ی عکس او انتخاب می شود. برنده دوم : بر اساس بیشترین بازدید از عکس او انتخاب خواهد شد. برنده سوم : بر اساس زیبایی و هنر عکاسی فرد انتخاب می شود.
اعلام برندگان این مسابقه در تاریخ 15/01/1390 می باشد. حتما شركت كنين ...
پنجشنبه 30 دی 1389 :: 21:59 :: نويسنده : shanel
یه نکته هست که می خوام قبل از تست واستون روشن بشه این تست رو از چندین قاتل محکوم به اعدام پرسیدن وجالبه که بدونید همه اونها این تست رو درست جواب دادن درضمن تا98% احتمال میدن که هرکس این تست رو درست حدس بزنه درآینده نچندان دور یک قاتل زنجیره ای خواهد شد.
(خدا رو شکر من درست حدس نزدم)
روزی روزگاری در خانواده ای دختر و مادری شاد و خوش بخت زندگی می کردند و بسیار به یکدیگر عشق می ورزیدند تا اینکه ناگهان در شبی سرد و تاریک و در میان صدای رعد وبرق و بارش شدید باران تلفن خانه به صدا درآمد.
دختر جوان شتابان به سوی تلفن رفت و آن را برداشت صدایی لرزان با حالتی غمگین در حال گریه بود دختر گفت: الو...بفرمایید.... صدا به آهستگی گفت منم دایی دیوید و باز شروع کرد به گریه کردن. الیزابت که حالا حسابی ترسیده بود گفت: دایی جون،تو رو خدا حرف بزندید، چی شده؟
وقتی کارگاه برای بررسی علت مرگ مادر الیزابت به اونجا میاد می فهمه که مرگ مادر الیزابت به دلیل ...
خب حالا یه ذره فک کنین
حالا امیدوار باشین که غلط گفته باشین که پس فردا قاتل نشین
.
.
. . . ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
پنجشنبه 30 دی 1389 :: 21:22 :: نويسنده : shanel
تا آخر بخون و عمل کن... ادامه مطلب ...
پنجشنبه 30 دی 1389 :: 20:55 :: نويسنده : shanel
سلام شرمنده این مدت نبودم سرم شلوغه انشاالله بعد از کنکورم کولاک میکنم سعی میکنم زود به زود اپ کنم دوستون دارم
از اونجایی که خودم اهل تقلبم و امیدوارم شما هم همین طور باشید برین ادامه مطلب...
ادامه مطلب ... |
|||||||||||