|
چهارشنبه 06 مهر 1390 :: 10:38 :: نويسنده : shanel
سلام سلام روز اول دانشگاه خیلی استرس داشتم اولین کلاسم هم دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر با استرس کامل سر کلاس رفتم مبانی مدیریت، یه ساعت سر کلاس بودم 11تا دختر 40 تا هم... بیشتر بچه ها جوجه بودن مثل خودم، از اینکه وارد دانشگاه شدم به خودم و به همه شما دوستان تبریک میگم
دوشنبه 04 مهر 1390 :: 12:11 :: نويسنده : shanel
سلام سلام به همه دوستان خوب شرمنده اگه اين قدر در به دير اپ ميكنم درگير ثبت نام دانشگاه بودم بالاخره ثبت نام كردم اونم دانشگاه ازاد يه خوبي داره كه توي شهر خودمه... به قول علي ضيا: مواظب خوبي هاتون باشيد خودم يه تنه همه غصه هاتونو پرپر ميكنم داداش مايي شايدم ابجي مايي شماره ما اينه........09
دوشنبه 21 شهریور 1390 :: 20:06 :: نويسنده : shanel
به همه بچه كنكوريا يه خسته نباشيد توپ ميگم مخصوصا خودم كه خودمو كشتم انشالله كه همه قبول شدين من پيام نور يه رشته مسخره قبول شدم اما اگه خدا بخواد ميرم آزاد
جمعه 04 شهریور 1390 :: 00:37 :: نويسنده : shanel
یادتونه وقتی توی لوکس بلاگ وبلاگ باز کردین این مطلب طنز واستون اومد چرا ملت این قدر دروغگو شدن
جمعه 04 شهریور 1390 :: 00:04 :: نويسنده : shanel
چند وقت پیش توی یه وبلاگ این آدرسو دیدم منم رفتم عضو شدم دوست دارم شما هم عضو این سازمان بشین چون من بلد نیستم نصیحت کنم، میخوام خودتون فکر کنید بعد عضو بشید میدونید با این کارتون دل چند نفر و شاد میکنید، غیر از اون خیلی هم ثواب داره www.ehda.ir بهترین هدیه برای هم نوعانمون بخشیدن زندگی دوباره به آنان است.
پنجشنبه 03 شهریور 1390 :: 02:04 :: نويسنده : shanel
دارم ديونه ميشم از دست اين لوكس بلاگ چند وقتي قطعه حالا هم كه درست شده نصف مطالب رفته پارسال هم اين جوري شد اما فقط نظرا رفت از دست اينا واسه چي اين جوريه؟
شايد من از اينجا اسباب كشي كردم ديوانه كنندس اگه تا هفته ديگه درست نشه من كه ميرم آدرس جديد رو هم به همتون ميدم
پنجشنبه 03 شهریور 1390 :: 01:45 :: نويسنده : shanel
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد… و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... جمله روز : جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ... ادامه مطلب ...
شنبه 25 تیر 1390 :: 00:45 :: نويسنده : shanel
سلام بچه ها به نظر شما خوشبختي چيه؟ با اين مسئله كنار بيام آخه چند وقتيه دارم در موردش فكر ميكنم واسم مهمه ميخوام بدونم پس اگه ميشه كمكم كنيد
پنجشنبه 23 تیر 1390 :: 01:47 :: نويسنده : shanel
من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
(واقعا حال کردم)
..
|
|||||||||||